امام هادی (ع)، "مذهب مجاهدین" و "مذهب قاعدین" (تغییر "موازنه ی مفاهیم"؛ جسم اسلام بدون روح اسلام)
ولادت امام هادی (ع) - دفتر نشر آثار امام شهید خامنه ای (ره) - سلسله مباحث "انسان 250 ساله" - مشهد 1404
بسمالله الرحمن الرحیم
یکی از کارهای مهمی که امام هادی(ع) مناسب شرایط خود انجام دادند این است که این افرادی که به نام خلافت اسلامی و آخوندهای آنها به نام علمای دین (جدا از بحث حکومت) دین را بهگونهای معرفی میکنند که همان بلایی که بر سر کتاب مقدس، مسیحیت و یهود آمد و بعضی از آخوندهای فاسدشان قرآن کریم میفرماید: بعضی از احبار و رهبان این کارها را انجام دادند: «یَکْتُبُونَ الْکتَابَ بأَیْدیهمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا منْ عنْد اللَّه». خودشان یک چیزهایی را مینوشتند و «ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا منْ عنْد اللَّه»؛ قرآن کریم میفرماید: بعد آنها میگفتند اینها سخنان خدا و سخنان دین هستند. آنها فاسد بودند: «أَکَّالُونَ للسُّحْت»، فساد مالی داشتند و توجیه شرعی میکردند و میگفتند: اگر ما بخوریم اشکالی ندارد. اینها را قرآن کریم افشا میکند. آن روحانیت فاسد از ادیان گذشته که باعث شدند آن ادیان منسوخ بشوند، حذف بشوند و بیاثر بشوند، این بلا دیگر نباید بر سر اسلام بیاید. در دوره این حکومتها در زمان امام هادی(ع) اسلام خالی از محتوا وجود داشت و هم آدمهای قلمبهمزد و زبانبهمزد داشتند؛ سخنرانان اثرگذار، نویسندگان برجسته، مفسر قرآن، محدث، عالم اخلاق و موعظهگر داشتند که همین سخنان معمولی، آیات قرآن و سخنان اخلاقی را آنها میزدند، ولی بهگونهای که به پر قبای قدرتهای فاسد و سرمایهداران فاسد و اینها هیچگاه نخورد. آنها پول میگرفتند و حدیث جعل میکردند! شما میدانید مانند این احادیثی که حالا ما در منابع خود ما نیست خبر نداریم، با خودتان میگویید چرا بخشی از مسلمانان مثلا معاویه را قبول دارند؟ چه چیزی را قبول دارند؟» برای این که حدیثها جعل شد؛ حدیث: «مُعَاویَةُ منی وَأَنَا منْ مُعَاویَةَ»؛ معاویه از من است و من از معاویه هستم! آنها میگویند پیامبر اکرم(ص) فرمودند: معاویه از من است و من از معاویه هستم. خب معاویه دستور میداد، پول میدادند و حدیث جعل میکردند. میدانید حدیث دارند که میگویند جبرئیل گفت: اگر مامور نبودم که به پیامبر وحی بکنم، مثلا ممکن بود من به معاویه وحی بکنم! یعنی معاویه و پیامبر را اشتباه میگرفتم یا از بعضی افراد دیگر نام میبرند. این احادیث الان در دست مسلمانان است و در منبرهای خود میخوانند، برای این که در کتابهای احادیث آنها اینها وجود دارند. این احادیثی را که ما قبول داریم، آنها قبول ندارند؛ آن احادیثی را که دستگاههای حکومتی در سر درسها و حوزههای علمیه به آنها میگویند، آنها طبق آن احادیث داوری میکنند و واقعاً آنها تعجب میکنند که ما چگونه مسلمانانی هستیم که فلان. حتی حدیث دارند که شما علیه هیچکس قضاوت نکنید: «حسین (رضی الله عنه) به دست یزید (رضی الله عنه) کشته شد، خدا از هر دوی آنها قبول کند! ما نمیتوانیم قضاوت بکنیم. آن مسائل صدر اسلام، همه آنها اصحاب پیامبر هستند و ما نمیتوانیم قضاوت بکنیم. همه مؤمن هستند، همه مجاهد هستند، همه اصحاب هستند. قضاوت را برای خدا بگذاریم ما هر دوی آنها را قبول داریم.
یک عده آمدند و بعضی از آیات قرآن را برای اینها اینطوری تفسیر کردند. آنها پول میدادند تا برای اینها منقبت و احادیث دروغین جعل کنند، یا پول میدادند تا علیه ائمه اطهار چیزی جعل کنند. مثلاً حدیث درست کردند که حسن و حسین با هم دعوا کردند. حدیث درست کردند که علی و فاطمه با هم دعوا کردند و مانند بقیه زن و شوهرها مدتی با هم قهر بودند؛ این علیه او حرف میزد و او علیه این حرف میزد. حدیث جعل کردند که امام حسن سیصدتا زن گرفته است و مطلاق (یعنی کثیرالطلاق) بوده است و تندتند زن طلاق میداده و میرفته زن دیگری میگرفته است. این کارها را چه کسی انجام داده است؟ این احادیث هنوز در دستگاهها وجود دارند. اینها حتی میگویند اصل شیعه، یک یهودی یمنی به نام عبدالله ابن سبأ بوده است و او آمد شیعه را درست کرد و سخنانی گفت که خود علی هم خبر نداشت و قبول نداشت. آنها میگویند ما علی را قبول داریم، شیعه منحرف است و شیعه را قبول نداریم. اینها بحث خلافت و تفسیر را از خود درآوردند.
یک نمونه سلیمان بن عبدالملک خلیفه است؛ کسی که آدم فاسدی بود، شراب میخورد، ظلم میکرد، آدم میکشتند، مسلمین را زیر فشار داشتند، تبعیضهای سنگین روا میداشتند، مستضعفین را نابود میکردند و اموال مردم را غارت میکردند. این خلیفه مسلمین است. اصلاً اینها قرآن و دین و نماز و خدا را قبول دارند؟ بعد نقل شده است وقتی این مرد، یکی از علما که آدم خیلی مشهور و مهمی هم هست (بعضیها میگویند او آدم خوبی هم بوده و کتابهای زیادی داشته است)، نقل شده است کاروانی از شتر و اسب از کاخ بیرون آمد که بار همه آنها کتابهایی بود که فقط همین عالم نوشته بود! کتابهای حدیث، تفسیر، اخلاق، موعظه و تقوا بود. نوشته است بار بر استرها و شترها از خزانه سلیمان بن عبدالملک بیرون آمد؛ یعنی یک محدث بزرگ و یک عالم معروف که در تمام کتابهای اسلامی اسم او هست، برای چنین خلیفهای کتابهای اسلامی مینوشت. این کتابها الان هم هستند و خیلیها هم آنها را قبول دارند؛ آدمی که با کفار علیه اسلام و مسلمین سازش میکرد. امام هادی(ع) میدیدند میراث پیامبر اکرم(ص)، یعنی قرآن و سنت، به دست اینها افتاده است. مردم هم خبر ندارند میگویند اینها بالاخره حکومت اسلامی هستند، این شخص هم عالم، مفسر و محدث است و نماز شب هم میخواند، ما گناهی هم خیلی از اینها ندیدهایم، خانواده او هم آدمهای متدینی هستند و او دارد حدیث و قرآن میخواند. اگر اهلبیت(ع) نبودند، اسلام الان کلاً مانند اسلام همان امثال آن خلیفه شرابخوار بیدینی بود که پول میداد تا کتاب حدیث و تفسیر بنویسند! این دین برای تا ابد آمده است و نباید دستخوش تحریف بشود. ائمه اطهار باید در دوران خودشان کاری میکردند که تا قرنها بعد و تا الان که هزار و خردهای سال گذشته است، من و شما بفهمیم که اسلام، اسلام آنها نیست، اسلام بنیعباس و بنیامیه نیست بلکه تفسیر درست قرآن این است، نه آن. و از این رو در روایات اهلبیت، بعضی از سخنانی را که شما در مورد قرآن و سنت میبینید، گاهی با خودتان میگویید چرا این جمله وجود دارد و چه موردی بوده است؟ اگر این را دقیق مطالعه بکنید، میبینید این سخن پاسخ بعضی از حرفهایی بوده است که در آن زمان میزدند و شبیه آن را الان هم میزنند. یعنی امام(ع) آن را افشا میکردند و پاسخ آن را میدادند که این سخنی که زدند، این کتابی که نوشتند و این تفسیری که از این آیه شده است، تفسیری درباری و حکومتی است و تفسیر درستی نیست؛ معنی این آیه این نیست، بلکه معنی آن این است. حتی وقتی امام هادی(ع) بحث کلامی - فقهی ظاهراً غیرسیاسی میکنند، باز همین هم یک کار سیاسی است و اثر سیاسی دارد. چون معنی آن این است که مردم میبینند خلیفه آمده است «بسْم ٱللَّه ٱلرَّحْمَن ٱلرَّحیم» و نماز جمعه هم میخواند، آخوند هم آمده است و آیه قرآن میگوید و حدیث میخواند؛ بعد یکمرتبه میبینند یک کسی آنطرف میگوید: بله، معنی این آیه این است و ضوابط حکومت در اسلام اینطوری است! در حالی که اصلاً هیچچیزی هم علیه حکومت نگوید. آیا این معنی ندارد؟ آیا این پیام سیاسی ندارد؟ معنی این، آن است که اینها دروغین و قلابی هستند، خلیفه آنها هم خلیفه اسلامی نیست و این تفسیری هم که میکند تفسیر درستی نیست. یعنی حتی وقتی که اسلام را اصلاً غیرسیاسی بیان میکردند و هیچچیزی هم علیه حکومت نمیگفتند (که گاهی میگفتند)، اگر فقط میآمدند میگفتند: تفسیر درست قرآن این است، اخلاق اسلامی این است نه آن، سبک زندگی دینی اینطوری است و حاکمان اسلامی باید اینطوری زندگی و رفتار بکنند نه آنگونه، خود همین یعنی اینها مشروع نیستند و اینها غاصب هستند؛ این خلافت فاسد است. اینها مزدوران فرهنگی این حکومتها را افشا میکردند و این خود نوعی اعتراض علیه حکومت بود. هرآنچه حکومتهای فاسد به نام دین یا فرهنگ ترویج میکردند و غلط بود، ائمه اطهار(ع) جداگانه ولو به عنوان توضیح یک آیه، وقتی میگفتند، معنی آن این بود که اینها کلاهبردار هستند. و این خود پیام سیاسی داشت و از این رو نمیگذاشتند امام هادی(ع) حتی جلسات تفسیر قرآن برگزار بکنند. ببینید، همین بنیعباس اجازه میدادند ملحدین بیایند و با آزادی بیان علیه دین و قرآن سخن بگویند، اما به ائمه اطهار اجازه نمیدادند بیایند قرآن را تفسیر بکنند. اینطوری بود. آزادی بیان، جامعه مدنی، گفتگوی آزاد، گفتگوی تمدنها و فرهنگها وجود داشت، ولی به شما اجازه نمیدادند حتی قرآن را توضیح بدهید که معنی این سخنان چیست.
اصل قضیه از اینجا شروع شد که شاید بتوان گفت زمان حضرت رضا(ع)، اولین باری است که بعد از دوران امیرالمؤمنین(ع)، شیعه ولو یکی دو سال فرصت میکند که از مخفیگاهها بیرون بیاید و مکتب امامت را درست به مردم بشناساند و بگوید: این خط امامت و ولایت است، نه آن خط خلافت و سلطنت. رهبری اسلامی اینطوری است، نه آنگونه. حکومت دینی و اسلامی اینطوری است که ما میگوییم، نه اینطوری که دارید میبینید. حتی بعضی از آیات قرآن را که اینها دارند تفسیر میکنند، غلط تفسیر میکنند و به نفع خود تفسیر میکنند. معنی این آیه این است، نه آن. سنت پیامبر اینطوری بوده است، نه آنگونه.» و این سخنان را برای اولین بار بخش مهمی از مردم تازه داشتند میشنیدند.
برای این که بدانیم از امام رضا(ع) به بعد چه اتفاقی افتاد (چون هنوز خیلیها نمیفهمند که امام رضا(ع) چه کار عظیمی در عرصه فرهنگی، سیاسی و تمدنی انجام داده است)، بهگونهای شد که حتی خلیفه و رهبر جهان اسلام، مأمون (که خودش هم آدمی دانشمند و روشنفکر بود و از معتزله بود)، بزرگترین ایدئولوگهای ادیان و مذاهب جهان، حتی ملحدان، منکران اصل خدا و مادیگراها را به مناظره دعوت میکند و سخنگوی اسلام امام رضا(ع) است. یعنی با جاثلیق رهبر مسیحیان (جاثلیق همان کاتولیک است)، با رهبر زرتشتیان، با رهبر مسیحیان، با رهبر یهودیان، با رهبر نظریهپردازان ملحد و ماتریالیست که میگفت اصلاً خدایی وجود ندارد، با رهبر جریانهای شکاک که میگفتند اصلاً هیچی معلوم نیست و ما چیزی را نمیتوانیم بفهمیم، معلوم نیست هست یا نیست و نمیشود ثابت یا رد کرد، با رهبران جریانهای اینچنینی و با گروههای مسلمانی که دشمن اهلبیت بودند، با همه مناظره بکنند و با همه مؤدبانه، آرام و منطقی سخن بگویند و همه اینها تقریباً در جلسات مناظره اعتراف بکنند که شکست خوردند، به بنبست رسیدند و جوابی ندارند و حتی بعضی از رهبران اینها مسلمان و شیعه اهلبیت بشوند. در مناظره اتفاق بسیار عجیبی است.
شما فکر نکنید آن زمان مرو یا این مناظرهها در یک گوشه شهرستانی بوده است که دو نفر با هم حرف بزنند. آن زمان بزرگترین قدرت جهان خلافت اسلامی بود و پایتخت آن هم مرو بود؛ یعنی ابرقدرتی اینگونه. مثل این که الان سازمان ملل چطوری است؟ مرو آن زمان اینطوری بود و این نقش را داشت. - حالا که اینها دارند پایین میآیند و انشاءالله در حال سقوط هستند ولی برای این که به ذهنتان نزدیک شود دارم عرض میکنم - رهبران ادیان و مذاهب برای مناظره به مرو میآمدند در فضایی آزاد، و امام رضا(ع) این مناظرهها را با آنها انجام میدادند؛ در حالی که میدانستند هدف مأمون این است که اگر ایشان در مناظرهها برنده بشود، آن وقت میگوییم ما برنده شدیم، در حکومت من بوده است و ما داریم فلان میکنیم! ولی کاری میکنیم بالاخره که او شکست بخورد. اینطوری نیست که او با همه مناظره بکند و در همه مناظرهها برنده بشود؛ در این مناظرهها کاری میکنیم که امام رضا خراب بشود و آبروی او برود تا این شیعیانی که میگویند ایشان به لحاظ علمی رده یک است و قهرمان آگاهی است و خطا نمیکند و همهچیز را میداند، آبروی او برود؛ بالاخره در یکی از این مناظرهها خراب میکند. در حدیثی هم هست که مأمون چهار پنج نفر از اینها را در یک جلسهای از بزرگان جمع کرد و به امام رضا(ع) پیام داد که پسرعمو! تشریف بیاورید. شخصی که با امام رضا(ع) بود، میگوید من خیلی نگران بودم و گفتم: آقا! این جلسهها خیلی مشکوک است. امام رضا(ع) داشتند وضو میگرفتند؛ یعنی برای مناظره هم وضو میگرفتند. یعنی بحث علمی را هم با انگیزه توحیدی انجام میدادند و عبادت تلقی میکردند؛ یعنی هم علم و هم معنویت با هم. امام رضا لبخند زدند و فرمودند: فلانی! نگران هستی؟ گفت: آقا! من نگران این نیستم که شما ندانید یا نتوانید، اما من این افراد را میشناسم که چه کسانی هستند؛ شما تا حالا اینها را ندیدهاید، اینها مغالطهکار هستند. یعنی مناظره پدرسوختگیهایی میخواهد؛ یعنی ممکن است شما از طرف مقابل خیلی باسوادتر باشید، ولی در مناظره شکست بخورید؛ چون مناظره فقط بحث دانش نیست. در مناظره ممکن است طرف عکس مار بکشد. مانند آن قضایایی که گفت عالم بزرگی به روستای آنها آمد دید همه مردم دارند طرفدار طرفدار او میشوند، گفتند: این سواد ندارد، بیایید او را امتحان بکنیم. به او گفتند شما بنویس مار. او هم نوشت مار. مردم هم بیسواد بودند. خودش آمد عکس مار را کشید و بعد گفت مردم! خودتان بگویید این مار است یا این؟ مردم گفتند: معلوم است که این مار است. گفت: حالا این آدم آمده کلاه شما را برداشته است. در مناظره خیلیها عکس مار میکشند و مخاطب نمیفهمد و میگوید خب، برنده شد!
این آقا (نوفلی) به حضرت رضا(ع) میگوید: آقا! من از این نگران هستم که اینها اینطوری نیستند که فقط باسواد باشند، اینها در مناظره، مغالطه کردن، حرف عوض کردن و جَوسازی کردن مهارت دارند؛ اینطوری هستند. شما صادقانه، سالم و علمی میخواهید بحث بکنید، ولی اینها اینطوری نیستند و این پروژه مأمون است؛ من میدانم او میخواهد آبروی شما را بریزد! امام رضا(ع) لبخند زدند و فرمودند: میدانی چه زمانی پشیمان میشود؟ وقتی ببیند من با هر یک از اینها به زبان خودشان با آنها بحث میکنم؛ با رومی به زبان رومی، با ایرانی به زبان فارسی، با بلغار با زبان او و با هندی به زبان هندی؛ و از آن مهمتر، وقتی ببیند با هر کدام از اینها من با مبانی خود او بحث میکنم؛ یعنی با مسیحی بر اساس انجیل، با یهودی بر اساس تورات و با هر کس بر اساس کتاب خود او، یعنی من به مبانی و دیدگاههای خودشان از خودشان واردتر هستم و به زبان آنها پاسخ آنها را میدهم و نیازی به مترجم نیست، هنگامی که او اینها را بفهمد، آنوقت پشیمان میشود که برنامه ریخته است تا من را خراب کند و بعد میبیند که به عکس تبدیل شده است؛ یعنی حضرت امام رضا بیشتر مطرح میشود. این فضایی است که حضرت رضا(ع) ایجاد کردند؛ یعنی بعد از ایشان در تمامی این دوره آنقدر ورق برگشت که دیگر بنیعباس و اطرافیان هارون همه به او گفتند که ای احمق! تو به دست خودت، داری ریشه خودت را میزنی. همین الآن بسیاری از مردم که اصلاً علیبنموسیالرضا را نمیشناختند، همه طرفدار او شدند. او به هر شهری که میرود و نصف روز اقامت دارد، همه طرفدار او میشوند. اخلاق او، علم او، عبادت او و این که فرزند پیامبر است و موارد دیگر، سبب این امر شده است. تو به دست خودت داری ریشه خودت را میزنی و ما به دست خودمان داریم گور خودمان را میکَنیم. ما فکر میکردیم از این شیعهها سواری میگیریم، اما اینها سوار ما شدهاند. اینها از این فرصت استفاده کردند و نام اینها همهجا مطرح شده است. ما داریم بر باد میرویم و حکومت در حال سقوط است؛ پس مراقب باش.
و اینجا است که بحث قضیه مسموم کردن و شهادت حضرت رضا(ع) پیش میآید. ولی برای این که محبوبیت حضرت رضا(ع) در جامعه و حتی در داخل حکومت آنقدر زیاد شده بود، مأمون در همین مشهد سه روز عزای عمومی اعلام کرد و گفت: ایشان مثل پدر من برای من محبوب هستند. او امام رضا(ع) را کنار هارون دفن کرد. او از باب احترام به امام رضا(ع) گفت: من ایشان را کنار پدر من، هارون، دفن میکنم. او سه روز عزای عمومی اعلام کرد، لباس سیاه پوشید، سه روز هم کنار مزار حضرت رضا(ع) نشست، فقط نان خالی خورد و اظهار داشت که این مصیبت بر ما وارد شده است. بعد هم به سندسازی و روایتسازی و ارائه گزارش قلابی پزشکی پرداختند که بله، ایشان از بس انگور خورد یا انار خورد، مثلاً دچار سوءهاضمه شد یا سکته کرد یا چه کار کرد.
اگر در زمان عاشورا هم حضرت زینب(س) نبود، ممکن بود بگویند که حسینبنعلی در وسط حج، حال او خراب شد و رفت تا به بیمارستان برسد، در مسیر سکته کرد یا سرطان داشت و از دنیا رفت. اینطوری بود. اگر حضرت زینب نبود، آخر کربلا هم این میشد که حسینبنعلی(ع) سرطان داشت و در مکه دید حالش خراب است و مراسم حج را درست به جا نیاورد و گفت: ما برویم و در راه هم فوت کرد و خدا انشاءالله اموات شما را هم بیامرزد! امور عجیب و غریبی مطرح میشد: «رَحمَ اللَّهُ مَنْ یَقْرَأُ الْفَاتحَةَ» و بعد هم مجلس ختم او را خود یزید بگیرد و بگوید: «یک مجلس برگزار بشود، بالاخره او فرزند پیامبر بود، حالا درست است که...». اینها اینطوری بودند. چنانکه خود امام رضا(ع) وقتی که دیگر علائم مسمومیت آشکار شد، به مأمون فرمودند: تو کار خودت را کردی! و به اطرافیان خود هم فرمودند: مراقب باشید که اینها بازی درنیاورند؛ یعنی تاریخ را تحریف نکنند.
امام رضا(ع) به حکومت مشروعیت نداد، اما حکومت را در رودربایستی قرار داد. ایشان گفت: مگر نمیگویید که الآن شخص دوم، من هستم و شما و بنیعباس و بنیهاشم و علویان همه با هم متحد هستید مگر اینطوری نیست؟ چون مأمون گفت من میخواهم سکه به نام شما بزنم. مأمون گفت: در همهجا خطبه به نام علیبنموسی بخوانید! حتی آرم لباس اینها سیاه بود و میگفتند اهلبیت(ع) سبز میپوشند لذا مأمون دستور داد که این آرمهای رنگ سیاه بنیعباس را به رنگ سبز تغییر دهند و بگذارند. حالا این بازی رنگها که الآن هم انواع دیگری از آن وجود دارد، اگرچه ما برای آن معیار چندانی نداریم، ولی در تاریخ اینطوری نوشتهاند. یعنی عملاً مأمون به همهجا گفت: من قبول دارم که اصلاً تا قبل از من در مورد اینها اشتباه شده و جنایت صورت گرفته است و واقعاً حکومت حق اینها بوده است. مأمون اینطوری وارد شد.
میدانید مأمون آنقدر قشنگ نقش بازی کرد که تا همین الآن ما حتی برخی از علمای شیعه را داریم که میگویند مأمون قاتل امام رضا نبوده است؛ چون مأمون میگفت پدر من هم شیعه بود و هارون، پدر من، میگفت علی از همه برتر بوده است. چون میدانید بنیعباس تقریباً با شعارهای شیعی آمدند. آنها غیر از بنیامیه بودند؛ چون بنیامیه اصلاً از همان اول با شعارهای دشمنی با علی و مانند آن آمدند و دهها سال در تمام جهان اسلام گفتند که در همه تریبونها، نمازهای جمعه و نمازهای جماعت باید بگویید اول به نام خدا، درود بر پیامبر، مرگ بر علی و لعنت بر علی! و در همه جهان اسلام، تقریباً یک قرن اینطوری بوده است. یعنی بنیامیه آن نسل اول اسلام را در جهان اسلام، اینطوری ضد علی تربیت کردند.
بعد بنیعباس با شعار علوی آمدند و بنیامیه سرنگون شد. آنها با کمک طرفداران اهلبیت در همین ایران و خراسان رفتند و اینها را سرنگون کردند، منتهی بعد خودشان گفتند منظور ما از اهلبیت، خود ما بودیم نه اینها! مدتی اوضاع آسان بود، اما بعد دیگر شروع کردند و همینها هم همان جنایتهای بنیامیه را انجام دادند و بلکه بدتر. شیعه از این فرصت استفاده کرد؛ هزاران هزار نفر که تا دیروز مأمور حکومتی و ساواک دنبال او بودند تا آنها را پیدا کنند، بکشند و بزنند، حالا یکباره قانونی شدند. آنها مانند یک شهروند میآمدند و خیلی محکم جلوی او راه میرفت که ما هم در حکومت هستیم شما که فقط نیستید ما هم هستیم! آنها تا الآن همهجا دنبال اینها میگشتند تا آنها را پیدا کنند زندانها پر از اینها بود، حالا باید همه را آزاد کنند و به اینها ادای احترام کنند حتی اینها گروهی پا میشوند و رسماً در دربار خلیفه میآیند و میروند.
این کار عظیم حضرت رضا(سلاماللهعلیه) بود و ایشان در آن دو سال این موضوع را بسیار گسترش دادند؛ یعنی اصلاً جهان اسلام ائمه را نمیشناخت. اصلاً اینها سانسور شده و تحت تعقیب بودند. اغلب مسلمانان جهان در همان موقع هم نمیدانستند که اینها با دیگران فرق دارند و اینها چه میگویند و اصلاً چه کسانی هستند. ولی امام رضا(ع) کاری کرد که حکومت مجبور شد به دست خودش، امام رضا(ع) را در کل جهان اسلام مطرح کند. و بعد، مردم مسلمان تا آن موقع هرگز چنین شخصیتی را ندیده بودند. آنها میدیدند که رهبران آنها مثلاً خلیفه مسلمین است ولی شراب میخورد و فساد اخلاقی و مالی دارد و میگفتند این همین است دیگه! اصلاً باور نمیکردند که کسی مثل امام رضا بیاید و ببینند این آدمها چنان پاک و عادل هستند، بلکه معصومند و نه خطا میکنند و نه گناه میکنند. یعنی هم از جهت علمی، هم اخلاقی و هم از جهات مختلف، چنین نمونههایی وجود داشتند؛ و لذا ما از امام جواد(ع) به بعد، نسبت به قبل، حدیث کمتری از ائمه داریم و هر چه جلوتر میرویم احادیث کمتر میشوند، ولی هر حدیثی از هر یک از ائمه را شما میتوانید به همه ائمه تسری بدهید. یعنی انگار بیشترین روایت از امیرالمؤمنین(ع) و امام صادق(ع) است. امیرالمؤمنین(ع) چون خود ایشان رهبر و خلیفه بود، در آن موقع خیلی نتوانستند سانسور کنند، هرچند بعداً کردند. امام صادق(ع) هم در دورهای بود که رژیم اموی سقوط کرد و رژیم عباسی هم تازه آمده بود و فضا باز شد؛ لذا بیشترین احادیث مربوط به این دو بزرگوار است.
تمام روایاتی که از هر یک از ائمه وجود دارد، نظر دیگر ائمه هم همین است. چون همه اینها حجت هستند و حجت با حجت که نمیتواند تعارض و تناقض داشته باشد لذا ما اگر ائمه قبل را هم به همان مقداری که بشناسیم، میتوانیم قضاوت کنیم که امام هادی(ع) راجع به مسائل مختلف چه دیدگاهی داشتند و چه شخصیتی داشتند. چون اینها امتداد همان ائمه قبل هستند و نسخه جدید و مناسب شرایط جدید با همان ویژگیهای قبل هستند. یعنی امام هادی(ع) همان امام حسن(ع) است، امام جواد(ع) همان امام باقر(ع) است و امام زمان(عج) هم همان است. اینطوری است. بنابراین ما از این جهت میتوانیم این خلاً تاریخی و سانسوری را که صورت گرفت، جبران کنیم. هم عمر آنها کوتاهتر بود و اینها را سریعتر شهید میکردند و نمیگذاشتند خیلی بمانند، و هم سانسور شدیدی وجود داشت که رابطه آنها را با شیعه و مردم قطع کرده بودند. رابطهها بسیار کم، مخفی و حداقلی شد. بنابراین این خلاً را به این شکلی که عرض کردم، میتوان جبران کرد.
یکی از نکاتی که باز تعیینکننده و تبیینکننده وضعیت و اهداف مشترک آنها است، وجود دو - سه هدف اصولی و ثابت است که به همین دلایل هم کشته و شهید شدند. هدف و نیت آنها یکی بود و تنها تاکتیکها تفاوت داشت. از جمله آن اهداف، تفسیر درست اسلام بود چون همان کسانی که قبلاً با اصل اسلام مبارزه میکردند، بعداً آمدند و مدعیان اسلام و حکومت اسلامی شدند. یعنی ابوسفیان رهبر جبهه شرک بود و ۲۳ سال او و امثال او با پیامبر اکرم(ص) و دین مبارزه کردند. بعد که آن همه جنگها، جنایتها، اذیتها، شکنجهها و تهمتها شکست خوردند و مکه آزاد شد، پیامبر(ص) آنها را عفو کرد. در جبهه پیامبر - ابوسفیان، بعد از این که مکه سقوط کرد و اینها شکست خوردند، چون شکست خورده بودند گفتند ما مسلمان هستیم، وگرنه واقعاً قبول نداشتند. در رده بعد، اینطرف علی(ع) رهبر میشود و آنطرف فرزند ابوسفیان، معاویه. او بیعت نمیکند و جنگ داخلی راه میاندازد. امیرالمؤمنین(ع) ترور شده و به شهادت میرسند و فرزند ابوسفیان (معاویه) ۲۰ سال رهبر کل جهان اسلام میشود یعنی این آقا خلیفه پیامبر میشود. حکومت امام حسن(ع) ششماهه سرنگون میشود. آنها امام حسن(ع) را ترور و مسموم میکنند و بیست بار برای مسموم کردن ایشان تلاش کردند تا به شهادت رسید.
معاویه تعهد داده بود که من قبول دارم که بعد از من، حکومت به همان سبکی که باید باشد برگردد و من این را به یزید منتقل نمیکنم. این تعهد کتبی جزء قرارداد او بود، اما زیر آن زد. امام حسین(ع) قیام میکنند. به ایشان میگویند تو باید بیعت کنی چون بعد از معاویه، یزید آمده است. ایشان میفرمایند: «هَیْهَاتَ منَّا الذلَّةُ مثل من با مثل شما بیعت نمیکند.» و آن قضایایی که بعداً اتفاق میافتد. بعد نوبت یزید و حسین(ع) است؛ یزید نوه ابوسفیان و حسین نوه پیامبر(ص). یزید شرابخوار فاسدالاخلاق که هیچی را قبول ندارد، پنجاه سال بعد از پیامبر، رهبر کل جهان اسلام میشود. امام حسینی که پیامبر درباره ایشان میفرمود: «حسین منّی و أنا مِن حسین؛ حسین از من است و من از حسین هستم»، به این شخص میگویند دشمن اسلام و حکومت خلافت اسلامی است و باید کشته بشود!
ببینید شرایط چگونه میشود که بتوان افکار عمومی را بازی داد؟ در ابتدا پیامبر و ابوسفیان بودند؛ بعد معاویه و علی آمدند و علی را زدند. بعد معاویه آمد و خلیفه شد. حالا یزید خلیفه جبهه جهان اسلام است و حسین ضد اسلام شده است. پس یک کار مهمی که انجام دادند و اصلاً قیام امام حسین برای همین بود و از همان اول که جنگ بر امیرالمؤمنین(ع) تحمیل شد، اصلاً برای همین بود و سخنرانیهای حضرت فاطمه(س) و درگیر شدن آنها و شهادت آنها برای همین مسئله بود و شهادت همه اهلبیت برای همین بود، این بود که: ۱- این پوست اسلام است، نه خود اسلام. اینها دارند از شعائر، شعارها و ظواهر اسلامی استفاده میکنند. ظواهر اسلام را علیه اسلام، دین را علیه دین و مذهب را علیه مذهب به کار میگیرند. آنها قرآن را طوری تفسیر میکنند که بر خلاف اهداف قرآن درآید. آنها میگویند ما سنت پیامبر را قبول داریم، اما ریشه سنت را میزنند.
پس یک هدف اصلی که شاید در رأس اهداف باشد، این است که تاریخ ببیند و مسلمانان جهان تا ابد بدانند و یک وقت فکر نکنند که حکومت معاویه، حکومت اسلامی است و غیر از او... اسلام، اسلام پیامبر، اسلام قرآن و اسلام علی است. اگر امیرالمؤمنین(ع) نبود، اگر امام حسن(ع) با معاویه درگیر نشده بود و اگر امام حسین(ع) علیه یزید قیام نکرده بود، تا همین الآن همه دنیا، همه مسلمانها و حتی من و شما فکر میکردیم که حکومت اسلامی همین حکومت معاویه و یزید و امثال آنها است و اسلام همین است! پیامبر(ص) پدر بزرگ حسین بوده و شوهر عمه یزید بوده است و بالاخره همه آنها اهلبیت هستند و فرقی نمیکند! اصلاً اولین گام مهم اهلبیت این بود که هم با زبان، هم با قلم و گاهی هم با خون خودشان نوشتند که نخیر آقا، فرق میکند. اسلام آمریکایی و اسلام ناب، یا به تعبیر امروزی، شیعه لندنی و شیعه علوی. از امیرالمؤمنین(ع) تا امام حسن عسکری(ع)، یکی از اهداف همه آنها مراقبت از اسلام درست و ارائه تفسیر درست از اسلام در برابر اسلامهای جعلی و قلابی بوده است. در برابر اسلامهای جعلی و قلابی به اشکال مختلف ایستادند یعنی سوال مطرح کردند و بر جبین تاریخ نوشتند: «کدام اسلام؟ کدام اسلام؟» آنها هم نماز جماعت دارند، به حج میروند، قرآن میخوانند، روزه میگیرند و همه چیز هست. به جز اصل اسلام، همه چیز در آن هست. هدف، اسلامی نیست و روشها درست نیست. کسانی که در طول آن سالهای طولانی، یعنی دو و نیم قرن در رأس قدرت بودند، برای چه تمام ائمه ما را کشتند؟ برای این که احساس خطر میکردند. آیا اینها فقط موعظه اخلاقی و معنوی میکردند که مثلاً مهربان باشید، دروغ نگویید و اینها، یا فقط احکام طهارت، نجاست، غسل و وضو را میگفتند؟ اگر فقط اینها را میگفتند، چرا آنها را کشتند؟ اگر موعظههای معنوی صوفیانه میکردند، چرا آنها را بکشند؟ خود حکومت اصلاً از این تیپ آدمها داشت و تبلیغ هم میکرد.
اینها میخواستند از نام اسلام، پیامبر و سنت پیامبر(ص) استفاده کنند، اما اسلام بدر و حنین و اسلام خیبر و خندق مطرح نباشد. اسلام عدالت که پیامبر(ص) فرمود: «حاکمان در حکومت اسلامی باید مانند مردم عادی زندگی کنند و درب آنها به روی فقرا و محرومان باز باشد»، این اسلام که نمیشود. آنها اسلامی را میخواهند که معاویه به اسم اسلام، کاخ سبز در شام، دمشق، همین سوریه درست کرد، آن اسلام را میخواهند. بخور و بپاش و بریز و دین و احکام آن را تغییر بده. آنها میخواهند فقط مردم به نام اسلام همه ساکت بشوند و خفه بشوند، ولی ارزشهای اسلامی مطرح نشود، اخلاق آن مطرح نشود، سیاست آن مطرح نشود، اقتصاد آن مطرح نشود و اینها اصلاً مطرح نشود. اسلام مستضعفان، طرفدار مستضعف و کوبنده مستکبران، این مطرح نباشد. اسلامی که با مستضعف و مستکبر کاری ندارد. اسلامی که با سیاست کاری ندارد. این اسلامی که ضد تبعیض نباشد، تجملپرستی و اشرافیگری به اسم دین باشد. هر کاری را بشود انجام داد، فقط در اول آن یک «بسمهتعالی» بگو، ولی همه کارها را بشود انجام داد. کاری را که بقیه هم میکنند بشود انجام داد، فقط در اول آن «بسمهتعالی» باشد! خب ائمه(ع) این اسلام را افشا میکردند و در برابر آن میایستادند. آنها میخواستند بگویند اسلام اینطوری است، قرآن این است، این، این است و مسئله امامت، رهبری و حکومت اینطوری است.
آنها هم میخواستند فرعون در لباس موسی و نمرود با نام ابراهیم بیاید و همان کارهای خودش را بکند. سزار و قیصر به نام عیسی. اسلامی که بنیامیه و اینها و بنیعباس و اینها داشتند، اینها میخواستند ابوسفیان با رداء پیامبر بیاید. همان سبک حکومت، اخلاق و زندگیای که قبل از اسلام در دوره جاهلیت بود، منتهی این دفعه اول آن «بسمهتعالی» بگویند، ولی همان سبک بشود. یعنی انقلاب به دوره ماقبل انقلاب برگردد، به دوره ماقبل نهضت برگردد. ماهیت فرعونی با لباس موسوی و ماهیت نمرودی با لباس ابراهیمی. برای این کار باید چه کار میکردند؟ باید اسلام را تحریف میکردند. هر جا دل آنها میخواست، تفسیر کنند. بخشهایی از اسلام را کلاً بگویند که اصلاً صحبت آن را نکنید! برای زمان پیامبر بود تمام شد، مثل امر به معروف و نهی از منکر و... یک بخشهایی از اسلام را بیش از آنچه که بود برجسته کنند. مثلاً در قرآن و سنت، پنجاه درجه اهمیت دارد، آن را سیصدوپنجاه درجه بکنند و آن که چهارصد درجه اهمیت دارد را چهار درجه بکنند! یعنی تغییر موازنه و معادله مفاهیم؛ به این از جمله موارد تحریف میگویند. آنها نمیتوانستند صریح بگویند اصلاً اسلام حرف بیخود گفته، ما اصلاً قبول نداریم! ما همانهایی هستیم که قبول نداشتند، ما قبول نداریم، ما هر جا شکست خوردیم، مجبور شدیم بگوییم بله، «أَشْهَدُ أَنْ لَا إلهَ إلَّا ٱللَّهُ»». این را که نمیتوانستند بگویند. میگفتند بله، نه، ما قبلاً بد بودیم، خدا «ٱلْحَمْدُ للَّه» لطف کرد، مسلمان شدیم و هدایت شدیم؛ الان هم میخواهیم به اسلام خدمت کنیم. و لذا آنها نمیتوانستند دل و ذهن مردم را علیه دین، علیه اصل قرآن و سنت و اینها تحریک بکنند برای این که مردم بالاخره مسلمان بودند و قبول داشتند، ولذا سیاست حکومتها این بود که اسلام را از روح و محتوا خالی کنند. جسد اسلام بماند، شعارهای آن بماند، اداهای آن بماند، ظواهر آن بماند، آن بخشهایی که برای ما خطر ندارد بماند، ولی محتوا نداشته باشد. انگار یک جنازهای که داخل آن را خالی کردند و فقط پوست آن هست.
همین کاری که همین الان در کشورهای مسلمان دارد میشود. همین کاری که زمان شاه در ایران میشد. شاه قرآن چاپ کرد، به حرم امام رضا(ع) هم آمد و به حج هم رفت. دقیقاً همان کاری است که آلسعود الان چه کار میکنند؟ سران کشورهای عربی با اسلام چه کار میکنند؟ خادمالرحمین! الان صهیونیستها به اسم یهود چه کار میکنند؟ میگویند ما پیروان حضرت موسی هستیم، جلوی دیوار ندبه میایستند و اینطوری و اینطوری میکنند، چه کار میکنند؟ رؤسای جمهور آمریکا، جنایتکار و جلاد، همین ترامپ و اینها، اینها همه آنها به کلیسا میروند. به نام عیسی و کلیسا. این قضیه در جهان اسلام هم بود؛ همان موقع هم بود، الان هم هست، آن موقع هم بود.
یکی از کارهای بزرگ و پیچیده همه اهلبیت(ع)، و از جمله این سه امام آخر، سه یا چهار امام که دیکتاتوری فوقالعاده بود و اصلاً رابطه آنها با همه قطع بود؛ اصلاً آنها را در شهرک نظامی برده بودند. ایشان انگار در اردوگاه نظامی و در شهر پلیس بودند. اصلاً در آنجا کلاً از اول تا آخر، تمام رفتوآمدها تحت مراقبت و کنترل بود، گاهی هم باز در وسطهای آن بازداشت میشدند و اینها را به زندان هم میبردند. الان اگر بروید، زندان امام هادی(ع) در همان سامرا بقایای آن هنوز هست. در زیر زمین و در تاریکیهای آنجاها میروید. همه اینها در زندان، بازداشت و تبعید بودند و بعد هم همه آنها را کشتند؛ یعنی شیعه یک مذهبی است که تمام رهبرهای آن را کشتند. هیچکدام عمر طبیعی نکردند یعنی یک مذهب سراسر سیاسی، سراسر ضد ظلم و درگیر.
در زمان پهلوی، شماها اکثراً نبودید، ما هم بچه بودیم، ولی یک چیزهایی یادم هست. هم قرآن چاپ کرده بود و اذان پخش میکرد، و هم کاری نبود که حکومت بکنند که کفار و دشمن نکرده باشد. یعنی اصلاً هر چه آنها میخواستند، در اینجا انجام میدادند. غارت کل کشور، شکنجه، سرکوب، مبارزه با دین، مبارزه با حجاب، مبارزه با علما و مباحث دینی و... در همین مشهد، در یک کیلومتری حرم، هم مشروبفروشی بود، هم عرقخوری بود و هم خانههای فحشا بود. من یادم هست خانوادههای متدین میگفتند مثلاً از این خیابان ارگ نرویم، چون از بس همه جا پر از عرقفروشی بود. مذهب هم بود.
رهبری میگفت در همین مشهد داشتم بحث تفسیر سوره بنیاسرائیل (اسراء) را میکردم، ساواک آمد و دوباره گیر داد. گفتم این دفعه چه شده؟ گفتند شنیدهایم علیه اسرائیل داری صحبت میکنی! ایشان گفته بودند من دارم بحث یک سوره در قرآن به نام بنیاسرائیل را میگویم. گفتند نه، منظور تو اسرائیل است! اصلاً جریان در این حد بود.
امر به معروف و نهی از منکر ممنوع، انتقاد و اعتراض ممنوع و فشار به گونهای بود و فرهنگ به گونهای بود، شما میدانید توضیحالمسائلها و رسالهها قبل از انقلاب، امر به معروف و نهی از منکر نداشت و حذف شده بود. بعضیها مقاومت نکردند و گفتند حالا آن مهم نیست، همین نماز، طهارت، نجاست و اینها مهم است! حذف شد. امام(ره) دوباره آمد و امر به معروف و نهی از منکر را در رسالهها آورد تا به آن توجه و دقت بشود. بنابراین با ظاهرسازی و تظاهر به اسلام کسی مخالف نبود، نه معاویه مخالف بود و نه شاه. صدام هم وقتی قیام شده بود حرم امام حسین(ع) را به توپ و به مسلسل بست، هم خودش به زیارت امام حسین(ع) رفت! اینطوری هستند.
پس یکی از کارهای ائمه این بود که دست حکومت و آخوندهای حکومتی را رو کنند چون آن زمان همه جا درس و بحثهای دینی بود و ظاهر آن این بود که میگفتند اسلامی که منافع ما را به خطر نیندازد، اشکال ندارد و ترویج هم میکنیم! عزاداری، زیارت و اینها.
میدانید زمان شاه حتی در یک دورهای، اوایل بعد از کودتای ۲۸ مرداد، سفارت آمریکا و انگلیس بین هیأتهای عزاداری ما قمه توزیع کردند. آمریکا یا انگلیس قمه توزیع کردند! که انشاءالله خدا قبول کند ما را شریک کنید و یاد کنید! حکومت، هیأتهای عزاداری مشهد را از طریق یکی دو تا از آخوندهای درباری و یک آخوند سادهلوح و ضعیفالنفس در آن زمان، هیأتهای عزاداری همین مشهد و حرم را، ساواک حتی گاهی پول قند و چای به آنها میداد! پرچمهای عزاداری، این طرف پنجه حضرت عباس و این طرف هم تاج شاهنشاهی آریامهر بود و باید در تمام جلسات عزاداری، شاهنشاه را دعا کنید! اسم امام ممنوع بود. انقلاب هم از داخل همین هیأتهای عزاداری شروع شد، من یادم میآید اولین بار از همین میدان شهدا، که آن موقع میدان مجسمه میگفتند مجسمه رضا شاه بود، از آنجا تا حرم، همه هیأتها میآمدند و همینطور تیغ، قمه، قفل و سوزن میخی در خودشان میکردند و از اینجور کارها میکردند، حکومت هم تشویق میکرد! بعد یک مرتبه یک هیأتی آمد آنها هم میگفتند حسین، این هم میگفت حسین، ولی حسین آن یک حسین دیگری بود. حکومت به آنها میگفت خوب است، بارکالله بگویید و پرچم هدیه میداد! اینها تا شعار دادند و گفتند حسین و یزید، همه اینها فهمیدند معنیاش چیست! از میدان شهدا تا چهارراه شهدا نرسیده، از ده طرف سر اینها ریختند.
شما میدانید اولین تظاهرات در مشهد، خانمها بودند. میگویند انقلاب ۱۹ دی ۵۶ از قم شروع شد، در حالی که دو روز قبل از آن، ۱۷ دی در مشهد بود. ۱۷ دی روز کشف حجاب بود که رضا خان نباید کسی چادر سر کند! ۲۰۰ -۳۰۰ تا خانم، مادر بنده هم جزء آنها بود، اینها از یک حسینیهای بیرون آمدند. هر سال ۱۷ دی، زنهای حکومتی، درباری و بعضی زنهای خراب، همه اینها بیحجاب و نیمهلخت میآمدند زیر مجسمه رضا شاه دستگل میگذاشتند که یعنی شما زنان را آزاد کردی! زنان را برهنه کردی یعنی زنها را آزاد کردی. آزادی زنان! اینها هر سال آنجا میآمدند تلویزیون هم نشان میداد که گل میگذاشتند و میگفتند ای رضا شاه! تو ما را نجات دادی! این خانمها هم از این طرف به سمت میدان شهدا حرکت کردند. آنها گفتند همزمان که آنها میآیند، ما هم میآییم. شما گل میریزید و ما هم حرفهایمان را میزنیم. این ۲۰۰ - ۳۰۰ تا خانمی که آمدند، پرچم دست آنها بود که ما آزادی خواهران دربند خود را خواهانیم! به دو معنا بود: یکی خواهرهای ما که از قبل زندان بودند و یکی هم این که شما میگویید روز آزادی زن است، اتفاقاً این روز، روز اسارت زن بود. یعنی زنانی که کشف حجاب کردند و مجبور شدند و بعد خودشان کمکم پذیرفتند، اینها در بند هستند؛ ما میخواهیم اینها از این فرهنگ جاهلی و برهنگی آزاد بشوند یعنی این شعار به دو معنا بود. هیچی، فقط یک کم گاهی صلواتی میفرستادند. آنها به طرف همین میدان شهدا و سر چهارراه خسروی که همینجا هست، آمدند رسیدند به چهارراه شهدا تا به سمت میدان شهدا بروند، از ده طرف سر اینها ریختند که بزن و بگیر و بعضی از آنها را بازداشت کردند. مادر بنده هم میگفت من یک چادر رنگی که توی خانه و در مهمانیها میپوشند، ایشان میگفت من همراه چادر سیاه، یک چادر رنگی هم با خودم برای این لحظه آورده بودم که وقتی اینها افتادند تا ما را بگیرند، ایشان گفت من در کوچهای پیچیدم تا چادر خودم را سریع عوض کنم که یعنی من اصلاً جزء اینها نبودم اینجا خانه ماست. بعد میگفت یک کسی نشسته بود و دو- سه تا از اینها دنبال ما افتادند میدویدند تا ما را بگیرند. من توی کوچه پیچیدم دیدم اصلاً فرصت نیست تا آخر کوچه بدوم، ولی دیدم یک کسی از اینهایی که بساط میکنند، قندشکن و از این چیزها میفروختند، نشسته و دارد میفروشد. ایشان میگفت من سریع چادرم را روی سرم انداختم و آنجا نشستم و یک قندشکن برداشتم که یعنی من دارم قندشکن میخرم! این اولین تظاهرات قبل از قم بوده است یعنی انقلاب اینطوری شروع شد. خانمهایی که بودند، یکی مرحوم خانم صدیقه مقدسی بود که مکتب اسلامشناسی را راه انداخت، بعضیها شاگردان خانم طاها بودند، شاگردان مکتب اسلامشناسی بودند، بعد خواهر خود رهبری بود، دختر همین آقا شیخ ابوالحسن آیتالله شیرازی مرحوم که امام جمعه مشهد بود، اینها بودند. البته گروههای دیگر هم بودند که بعضی از آنها جزء منافقین بودند که بعداً آنها درگیر شدند، بعضی از آنها هم بودند.
ببخشید، وقت شریف شما را گرفتیم. انشاءالله اگر عمری بود، این بحث در جلسات بعد ادامه مییابد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی